تبلیغات
عاشقانه ها - دل نوشته ها
و خداوند عشق را آفرید...

شب رفت و من جا مانده ام
با گریه بیدارم هنوز
از اشکهای من مپرس
چون جویبارانم هنوز
در کوچه های خاطره من لنگ لنگانم هنوز
اما نمی دانم چرا
از شب هراسانم هنوز
بیگانه با عشق منی
مجنون و شیدایم هنوز
بیگانه ام با دیگران
تو هستی ام هستی هنوز
حالا نمی دانم چرا
آواره ات هستم هنوز
عکس رخ سیمای تو
چسبیده در جانم هنوز
ای وای من ای وای من
صبح است و بیدارم هنوز...

 

 کوچه بی تو تا سحر شب زنده داری می کند

سر به روی شانه هایت بی قراری می کند

 باز یک بغض بلورین در گلوی شعر من

 اشک خون آلوده ای در دیده جاری می کند

 از همان روزی که رفتی این دلم چون زورقی

 روی امواج پریشان بیقراری می کند

 خوب من دستان سبز این غزل نام تو را

ذره ذره روی این دل کنده کاری می کند

شب که من می مانم و اشک و سکوت و خاطره

 یاد سرسبزت هوایم را بهاری می کند... 

 

 ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

 ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

 ویرانه دل ماست که با هر نگه تو

 صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...

 

رو می گیرم از خودم تو بهت خونه

پریشونم كه سیاهه شب و روزم

خیلی مونده بود بخواد قصه تموم شه

خیلی مونده بود بخوام بی تو بسوزم

تنهایی دنیا قشنگ نیست واسه من

زندگی خوش آب و رنگ نیست واسه من

قصر عشقمون یه مخروبه شده

دیگه جایی نیست برای ما شدن

چشمك ساعت دیوارُ می فهمم

غصه های مثه آوارُ می فهمم

حالا نوبت منه می خوام رها شم

ضربان قلب بیمارُ می فهمم

 

 

سپید بود مثل خیال روزهای زمستانی

و پاك بود به پاكی گل های شمعدانی

پر از وسوسه ی شیرین غرق شدن در خواب

پر از نگاه های مبهم،نگاه های بارانی

چه قدر ساده با بهانه ی یك عكس می خندید

چه قدر زود خسته شد از این راه طولانی

نجیب بود به نجابت رنگ های تیره ی یك رؤیا

صبور بود ، شبیه یك آه ، یك بغض زندانی

درست مثل بوسیدن یك حباب ،خیال انگیز

یا یك خوش بختی كوتاه ، یك شهاب آسمانی!  

 

دنیای  این روزای من  هم قد تن پوشم شده

انقد دورم از تو که....  دنیا فراموشم شده!!!!

دنیای  این روزای من  درگیر تنهایی شده

تنها مدارا میکنیم  دنیا عجب جایی شده...!

هر شب تورویای خودم  آغوشتو تن میکنم

آینده این خونرو  با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو....  تقویممو پر میکنم

هر روز این تنهاییرو  فردا تصور میکنم......!

 

باورت داشتم از روز نخست،
آمدی تا باشی،
و پر از شعر،
پر از همهمه بودی،
اما،
هیچ حرفی نزدی،
پر از گفتن دلدادگیت،
پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت،
باز حرفی نزدی،
و فقط خندیدی،
میفهمم
از دو چشمت همۀ حرف تو را،
بی کلام اینجا باش.
آخر اینجا بودن،
نیست محتاج صدا.
بودنت با دل من،
بی صدا هم زیباست...

 

 

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . این بغض گران
صبر
 نمی داند چیست !!!!